اشعار حضرت محمد (ص)
مبعث حضرت محمد (ص)
آیه آیه همه جا عطر جنان میآید
وقتی از حُسن تو صحبت به میان میآید
جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است
بشنود مدح تو را با هیجان میآید
میرسی مثل مسیحا و به جسم کعبه
با نفسهای الهی تو جان میآید
بسکه در هر نفست جاذبهٔ توحیدیست
ریگ هم در کف دستت به زبان میآید
هر چه بت بود به صورت روی خاک افتادهست
قبلهٔ عزت و ایمان به جهان میآید
نور توحیدی تو در همه جا پیچیدهست
از فراسوی جهان عطر اذان میآید
عرش معراج سماوات شده محرابت
ملکوتیست در این جلوهٔ عالمتابت
خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد
نور توحید به قلب بشر ارزانی شد
خواست حق، جلوه کند روشنی توحیدش
قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد
ذکر لبهای تو سرلوحهٔ تسبیحات است
عرش با نور نگاه تو چراغانی شد
سیرهات نور، روایات و صفاتت همه نور
نورت آئینهٔ آئین مسلمانی شد
به سراپردهٔ اعجاز و بقا ره یابد
هر که در مذهب دلدادگیات فانی شد
خواستم در خور حسن تو کلامی گویم
شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد
ای که مبهوت تو و وصف خطی از حسنت
عقل صد مولوی و حافظ و خاقانی شد
«در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»
جنتی از همهٔ عرش فراتر داری
تو که در گلشن خود سورهٔ کوثر داری
دیدن فاطمهات دیدن وجه الله است
چه نیازیست که تا عرش قدم بر داری
جذبهٔ چشم تو تسخیر کند عالم را
در قد و قامت خود جلوهٔ محشر داری
عالم از هیبت تو، شوکت تو لبریز است
اسداللهی چون حضرت حیدر داری
حسنیناند روی دوش تو همچون خورشید
جلوهٔ نورٌ علی نور، مکرر داری
اهل بیت تو همه فاتح دلها هستند
روشنیبخش جهان، قبلهٔ دنیا هستند
ای که در هر دو سرا صبح سعادت با توست
رحمت عالمی و نور هدایت با توست
چشم امید همه خلق و شکوه کرمت
پدر امتی و اذن شفاعت با توست
با تو بودن که فقط صِرف مسلمانی نیست
آنکه دارد به دلش نور ولایت، با توست
بی ولای علی این طایفه سرگردانند
دشمنی با وصیات، عین عداوت با توست
باید از باب ولای علی آید هر کس
در هوای تو و در حسرت جنت با توست
سالیانیست دلم شوق زیارت دارد
یک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست
کاش میشد سحری طوف مدینه آنگاه
نجف و کربوبلا و حرم ثارالله
یوسف رحیمی
●●●●●●●●●●●●●●●
مبعث حضرت محمد (ص)
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد
سیدحمیدرضا برقعی
●●●●●●●●●●●●●●●
مبعث حضرت محمد (ص)
گردباد است که سنجیده جلو میآید
به پراکندن جمع من و تو میآید
ناقصالخلقهتر از پیش به ما میتازد
دیو تشویش، کم و بیش به ما میتازد
غل و زنجیر به کف، در نخ این منطقه است
با صد افسون و دغل در صدد تفرقه است
گردباد است و به هر حال جلو میآید
به پراکندن جمع من و تو میآید
جمعمان جمع نخواهد شد اگر پا نشویم
وقت تنگ است بیا از هم منها نشویم
چارهای نیست به جز بر صفِ خود افزودن
ضرب در هم به توان ابدیّت بودن
بینهایت شدن و یکدل و یکرنگ شدن
با اشارات خداوند هماهنگ شدن
چاره این است که در آینهٔ وحدت «هو»
دل ببندیم به تصویر خوشِ «و اعتصموا...»
پچ پچی پشت سر ماست همه گوش کنید
نقشه ای شوم مهیاست همه گوش کنید
تیک تاک همهٔ عقربهها تند شده
در عوض حرکت ما کُندتر از کُند شده
ما که آمیزهای از صدق و صفاییم، چرا؟
ما که دلباختهٔ نور خداییم، چرا؟
ما که توفیق کبوتر شدن از او داریم
و در اندیشهٔ پرواز، رهاییم، چرا؟
در جهانی که مناجات به یغما رفته
ما که شادابترین شور و نواییم، چرا؟
ما که از بدر و اُحد این همه راه آمدهایم
ما که مدیون تمام شهداییم، چرا؟
پچ پچی پشت سر ماست همه گوش کنید
نقشهای شوم مهیاست همه گوش کنید
نبض دنیای کنونی متلاطم شده است
رگِ دستان ممالک، متورم شده است
غزّه میلرزد و در آتش تب میسوزد
در تب فسفری غیظ و غضب میسوزد
استخوانیست و یک پوست نازک بر آن
کیست آیا بکشد دست تبرکّ بر آن؟
خار در پای دمشق است و تنش خونین است
باز میغرّد؛ اما دهنش خونین است
سرفهٔ قاهره از لختهٔ خون جگر است
سینهٔ شهر از این حادثهها شعلهور است
پلک کابل چقدر خسته و سنگین شده است
طالب فتنه در آن مدّعی دین شده است
گودی چشم عراق عرب آغشته به دود
چشم و ابروی سیاهش، چه کبود است کبود!
از خود اینقدر چرا زخم زبان میشنویم
این همه حرف، علیه خودمان میشنویم
هر کجا حرف و حدیثیست علیه خودمان
با برانگیختگی؛ با هیجان میشنویم
حرفی از همدلی و صلح و صفا هم باشد
باز با گوش پُر و بغض گران میشنویم
ما اگر گوش به آوای خداوند دهیم
تا ابد صوت اذان، صوت اذان میشنویم
همّت مختصری باشد اگر در دلمان
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنویم
بین ما شکر خدا، نسخهٔ پرهیزی هست
فرصت تکیه به آیاتِ دل انگیزی هست
این کتاب است که بین من و تو واسطه است
و همین معجزه جذابترین رابطه است
بین ما آی برادر! پل پیوندی هست
شیشهٔ عطر دل انگیز خداوندی هست
میتوانیم هر آیینه قویتر باشیم
شرط اول قدم آن که نبویتر باشی
سیدمهدی موسوی
●●●●●●●●●●●●●●●
مبعث حضرت محمد (ص)
چو بر اریکه سوار آن یگانه فارس شد
پیاده یوسف و یعقوب و نوح و یونس شد
بزرگ مکتب توحید را مؤسس شد
« ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد»
قدم نهاد به خاک احمد فرشته سرشت
گرفت گلشن هستی طراوتی چو بهشت
به مزرع دل عشاق تخم عاطفه کشت
«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرٌس شد»
بسوی او زده پر مرغ فکرت اُدبا
به خوی او گرویده بُتان پاک قبا
ز روی او شده شرمنده مهر و مه عجبا
«ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد»
یگانه گوهر گنجینۀ طریقت اوست
امیر کشور عشق است و دولتش نیکوست
شکوه معجزه را بنگر و مگو جادوست
«بصدر مِصطَبَه ام می کشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد»
به بام عرش، ملائک زدند پرچم نور
شد از تجلّی او چشم بت پرستان کور
بگو به غصّه و غم دور باش از ما دور
«طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منَش مهندس شد»
دهد منادی غیب از فراز عرش ندا
رسید مظهر حق رکن دین و میر هدا
به پاس مقدمش ای جرعه نوش پاک ردا
«لب از ترشّح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد»
بیا بنازمت ای شهسوار عرصه ی جود
بخوان ترانه ی پرشور حمد یا محمود
تو در قیام و ملائک به سجده اند و قعود
«کرشمه ی تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد»
فرشته آمد و بگریخت دیو با خواری
به جمع دلشدگان مژده داد و دلداری
شدم به رغم رقیبان غلام درباری
«چو زر عزیز وجودست نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد»
چه بیم ث شد و دل ز شوق وحدت نو
«خیال آب خضِر بست و جام کیخسرو
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد»
به عاشقان خبر وصل دوست برسانید
سرود گرم محبت ز نای جان خوانید
به مقدمش چو «کلامی» گلی بیفشانید
«ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که «حافظ» از این راه رفت و مُفلس شد
استاد کلامی زنجانی
●●●●●●●●●●●●●●●
مبعث حضرت محمد (ص)
جلوه ای از رخ معشوق به ما تابیده
نوری از جنس خدا در همه جا تابیده
مکه روشن شده، خورشید حرا تابیده
ای خدیجه پدر فاطمه آمد، صلوات
دست پر آمده امروز محمد صلوات
آمد از سمت حرا، نور نبوت به جبین
آمد از سمت حرا، قاری قرآن مبین
آمد از سمت حرا، مرد پیام آور دین
او که مسرور می آید، شده پیغمبرمان
أشهَدُ أَنَّ محمد شده پیغمبرمان
او که از روز نخستین و ازل احمد شد
او که در غار حرا، منتخب ایزد شد
شد حرا میکده اش، مست می سرمد شد
جبرییل آمده و جام نبوت در دست
تا که با خواندن قرآن نبی گردد مست
نزد او چهره ی ابلیس حضیض است چقدر
وحی از غنچه ی لبهاش لذیذ است چقدر
این نبی نزد خداوند عزیز است چقدر
خاص بوده که به او سوره ی کوثر دادند
خوش بحالش، که به او حیدر صفدر دادند
او رسول است و شده حرف حسابش قرآن
هدیه اش بر همه توحید پرستان، ایمان
آمده تا که بسازد ز گِل ما انسان
ما اگر ماه خدا، ماه محرم داریم
از سر سفره ی پیغمبر خاتم داریم
مصطفایی که به جز زجر ز کفار ندید
از یَد بولهب مکه کم آزار ندید
دور خود یار، به جز حیدر کرار ندید
روی غمهاش به جز فاطمه مرهم نگذاشت
سنگ دشمن به لبش خورد، ولی کم نگذاشت
آمده تا که بتی قبله ی مردم نشود
کعبه از لات و هبل، غرق تألم نشود
کعبه خود سنگ نشانیست که ره گم نشود
به خداوند، به قرآن و به جان ثقلین
قبله ی اصلی عشاق جهان است حسین
زینت دوش نبی کیست، أباعبدالله
دین ناب نبوی چیست، أباعبدالله
غیر حق فانی و باقیست، أباعبدالله
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
این چه شمعی است که جانها همه پروانه ی اوست
امیر عظیمی
●●●●●●●●●●●●●●●
مبعث حضرت محمد (ص)
دلدار تویی ، عشق تویی حضرت احمد(ص)
پایان رسل ، ختم کلامی تو محمد(ص)
ویران ز قدم های تو شد جهل و خرافه
مدیون تو شد هر که کندبهر خدا حمد
نورت ز ازل تا به ابد هست به عالم
ای خسرو خوبان که به عالم شده سرمد
مبهوت کمالت شده اند جمله خلایق
وقتی که خدا خود ز در وصف تو آمد
در روز جزا چشم امیدم به تو باشد
زیراکه تویی بر همه ی خلق سرآمد
الهام نجفی
●●●●●●●●●●●●●●●
مبعث حضرت محمد (ص)
کجائی تا بریزم گل به پایت یا رسول الله
که تو جانانی و جان ها فدایت یا رسول الله
تو شاهی یا اباالقاسم ،تو ماهی یا اباالزهرا
کی اهریمن رسد بر گرد پایت یا رسول الله
بُریده باد دستی که قلم زد بر علیه نور
تو خورشیدی، ملک محو لقایت یا رسول الله
نگارا صورتت با سیرتت هم وزن و هم رنگ است
منافق، شرمگین از این صفایت یا رسول الله
به قرآن اسوه ات خواند، خدای لم یلد یولد
چه بیم از دشمنانِ بی حیایت یا رسول الله
تمام سالها را سال پیغمبر اگر نامند
سزا باشد که جان گوید ثنایت یا رسول الله
ز حق فرمانبری کردی جهان را رهبری کردی
علی فرمانده کلّ قوایت یا رسول الله
نِکو اندیشه ات ریشه دوانده در دل امّت
سلام ما به اخلاص و وفایت یا رسول الله
حسین از سیره ات در روز عاشورا سخن میگفت
سر و جان کرد قربان از برایت یا رسول الله
تو بوسیدی ز پیشانیّ سلمان تا همه دانند
تقرّب دارد ایران بر سرایت یا رسول الله
به فریاد بلند ایرانیان گویند لبّیکت
که سربازیم در زیر لوایت یا رسول الله
عزیزی از شما مهمان ما اندر خراسان است
رضایت نامه ده، جان رضایت یا رسول الله
شهیدان در دفاع هشت ساله یک سخن گفتند
و آن اینکه فدای حکم و رأیت یا رسول الله
پس از نام خدا نام محمّد بر زبان جاری است
همین بس از مقام کبریایت یا رسول الله
استاد کلامی زنجانی
●●●●●●●●●●●●●●●
ولادت پیامبر (ص) و
ولادت امام صادق(ع)
خبرت هست که آن طاق معلیٰ اُفتاد
ناگهان کُنگرهیِ سنگیِ کسریٰ اُفتاد
خبرت هست ستونهای یَهودا اُفتاد
خبرت هست هُبَل خورد شد عُزیٰ اُفتاد
خبر این است زمین پُر شده از آب حیات
آی بر احمد و بر آلِ محمد صلوات
یک نفر آمده تا بارِ جهان بردارد
پرده از منظرهی باغ جنان بردارد
تاکه از گُردیِ ما یوقِ گران بردارد
از کران تا به کران بانگِ اذان بردارد
آخر از سمتِ خدا آنکه نیامد آمد
چهارده تَن همه با نامِ محمد آمد
شب شکست و به زمین بارشِ مهتاب آمد
عشق برقی زد و بر هر دلِ بی تاب آمد
جبروت و ملکوتیست که در قاب آمد
فالِ حافظ زدم و این غزل ناب آمد
"گلعُزاری زِ گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایهی آن سَروِ روان ما را بس"
حق بده دیدنِ این معجزه حیرت دارد
فقط این ابر به باریدنش عادت دارد
نفسش گرم خدایا چه حرارت دارد
سایهاش نیست و در سایه قیامت دارد
انبیا را بنویسید پیمبر این است
قبلهی روز و شبِ حضرت حیدر این است
کیستی ای نفَسَت پاکتر از پاکی ها
غرقِ تسبیحِ بزرگیِ تو افلاکی ها
اَشهَدُ اَنَّ که حیرانِ تو بی باکی ها
نوری و نورِ پراکنده بر این خاکی ها
ای نَفَسهای علی ای همه هستِ زهرا
عالمی دستِ تو بوسید و تو دستِ زهرا
تو درخشیدی و انوارِ حیات آوردی
سیزده رشته قنات از عرفات آوردی
سیزده چشمهی جوشان نجات آوردی
سیزده مرتبه بانگِ صلوات آوردی
آخرین بادهات از این همه خُم میآید
با دُعایت عَلَم چهاردهم میآید
ششمین آینهات آمد و پروانه شدیم
سر زلفیم که با مرحمتش شانه شدیم
مَردِ این راه نبودیم که مردانه شدیم
شیعهیِ جعفریِ خادم این خانه شدیم
آسمان را کلماتش سخنش پر کرده
و خداوند بر این جلوه تفاخر کرده
گرچه از عطر تو این دشت شقایق دارد
چقدر دور و برت شهر منافق دارد
چه غریبی که فقط چند تن عاشق دارد
دلِ زهراییِ تو صحبت صادق دارد
تو بشیری و به شور ازلی میآیی
سرِ هر صبح به دیدارِ علی میآیی
باز پیچیده در این شهر پیامت آقا
پشتِ یک خانه تو هستی و قیامت آقا
عادت صبح تو شد عرض سلامت آقا
و سلام است فقط تکه کلامت آقا
از تو داریم سلامی پُر عطر و برکات
باز بر احمد و بر آل محمد صلوات
(حسن لطفی)
●●●●●●●●●●●●●●●