تبليغاتX
log
وزوار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تکرار تاریخ
بعد تو ای بت شکن پیر خمین            بت تراشی کرده اند در انجمن

نا نجیبان امیه نو شدند                    با ابو سفیانیان همخو شدند

گوئیا تاریخ دین تکرار شد                  مدعیان جمل پیدا شدند

طلحه آمد با زبیر همراه شد              زیر چتر بو سفیان جا شدند

دم ز خط و راه پاکت میزنند                در ره بیگانگان همراه شدند

با شعار مدنیت دم زنند                     با ولایت دشمن حاشا شدند

طلحه الخیر تو نا مردی کند               با معارضان دین هم عهدی کند

عهد خود با رهبر دینت شکست        همچو بو سفیان بر منبر نشست

دم ز رسم و راه دینت میزنند            دست به تغییر طزیقت میزنند

داد مظلومیت از جهل میزنند             میخ نا مردی بر نعل میزنند

آنکسی که سالها قانون نوشت        ضد قانونی شده آن بد سرشت

آنکه دادمیر میزد دولت عهد تو بود    استخوانی در گلوی رهبر فرزانه شد

با شعار سبز راه سرخ سفیانی گرفت  با ردای دین اسیر غمزه بیگانه شد

سبز مولایم علی بازیچه شد          همچو قر آنی که روی نیزه شد

اهل بیتت را گمراه کرده اند           رهبری را راهی چاه کرده اند

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 14:7 | 
هوشیاری و عبرت
پاره آجر

روزی مردی ثروتمنددر اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت
 
فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت، ناگهان از میان دو
 
اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به
 
 سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.مرد سریع
 
 پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف
 
 پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند، اما پسرک گریان فرار
 
 نکرد بلکه با تلاش بسیار توانست توجه مرد را به سمت پیاده
 
 رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده
 
 بود جلب کند.پسرک گفت:«این جا خیابان خلوتی است و
 
به ندرت کسی از آن عبور میکند. هر چه منتظر ایستادم و از
 
 رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی
 
 صندلی چرخ دارش به زمین افتاده و من توان کافی برای بلند
 
 کردنش ندارم. برای این که شما را متوقف کنم ناچار شدم از این
 
 پاره آجر استفاده کنم.»مرد متأثر شد و به فکر فرو رفت...برادر
 
پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه
 
 افتاد...*در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور
 
 شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا
 
 در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف می زند ، اما بعضی
 
اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، مجبور می شود با
 
اتفاقی ما را هوشیار کند. این انتخاب خودمان است که گوش
 
یا نه!
|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 14:29 | 
آخر الزمان نزدیک است
در آخرالزمان حوادث مختلفي روي مي‌دهد و پيامبر نيز فرموده‌اند به ناگزير فتنه‌اي پديد خواهد آمد كه هر گاه در نقطه‌اي آرامش پيدا كند، در نقطه ديگري ناآرامي شروع مي‌شود و اين چنين ادامه مي‌يابد تا وقتي كه منادي آسمان بانگ برآورد كه امير شما مهدي است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 14:34 | 
میلاد ضامن آهو
از نسل مولايم علي از آن طلوع پايدار
از نسل زهرا فاطمه از نسل عشق و انتظار
آمد يكي مانند ماه از آن نژاد و آن تبار
آن هشتمين شاه ولا آن صاحب عز و وقار
آن ثامن آل عبا آن ضامن آهوي زار
آن با سخاوت آن رضا آن شافع يوم القرار

میلاد هشتمین کوکب درخشان آسمان امامت و لایت

خورشید درخشان سرزمین  پر گهر ایران اسلامی

اما عارفین ضامن آهو غریب الغربا افتخار ایران اسلامی

بر همه مشتاقان کوی ولایت مبارکباد

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 10:51 | 
ایمان از دیدگاه مولای متقیان

ايمان از ديدگاه حضرت على (ع)

در كتاب شريف نهج البلاغه كه حاوى سخنان نغز و حكيمانه حضرت على عليه‏السلام مى‏باشد، مساله ايمان از جايگاه و اهميت ويژه‏اى برخوردار است و به جهات گوناگون آن پرداخته شده است كه در اين نوشتار به نمونه‏هايى از آن اشاره مى‏شود:

الف) فضيلت ايمان

«همانا بهترين چيز كه نزديكى خواهان به خدا سبحان بدان توسل مى‏جويند ايمان به خدا و پيامبر ... است‏» (1)

ب) اقسام ايمان

«برخى ايمان در دلها برقرار است، و برخى ديگر ميان دلها و سينه‏ها عاريت و ناپايدار» (2)

ج) پايه‏هاى ايمان

«ايمان بر چهار پايه استوار است‏بر شكيبائى، و يقين، و عدالت و جهاد. شكيبائى و صبر را چهار شاخه است: آرزومند بودن، ترسيدن، و پارسائى و چشم اميد داشتن. پس آن كه مشتاق و آرزومند بهشت‏بود شهوتها را از دل زدود، و آن كه از دوزخ ترسيد، از آنچه حرام است دورى گزيد، و آن كه خواهان دنيا نبود و پارسائى داشت مصيبتها بروى آسان نمود، و آن كه مرگ را چشم داشت، در كارهاى نيك پاى پيش گذاشت.

و يقين بر چهار شعبه است: بر بينائى زيركانه، و دريافت عالمانه و پند گرفتن از گذشت زمان و رفتن به روش پيشينيان. پس آن كه زيركانه ديد حكمت‏بروى آشكار گرديد، و آن را كه حكمت آشكار گرديد عبرت آموخت، و آن كه عبرت آموخت چنان است كه پشينيان زندگى را در نورديد.

و عدل بر چهار شعبه است: بر فهمى ژرف نگرنده، و دانشى پى به حقيقت‏برنده و نيكو داورى فرمودن، و در بردبارى استوار بودن. پس آن كه فهميد به ژرفاى دانش رسيد و آنكه به ژرفاى دانش رسيد از آبشخور شريعت‏سيراب گرديد و آن كه بردبار بود، تقصير نكرد و ميان مردم با نيكنامى زندگى نمود.

و جهاد بر چهار شعبه است: به نيك وادار نمودن و از كار زشت منع فرمودن و پايدارى در پيكار با دشمنان، و دشمنى با فاسقان. پس آنكه به كار نيك واداشت، پشت مومنان را استوار داشت، و آن كه از كار زشت منع فرمود بينى منافقان را به خاك سود؛ و آن كه در پيكار با دشمنان پايدار بود، حقى را كه برگردن دارد ادا نمود؛ و آن كه با فاسقان دشمن بود و براى خدا به خشم آيد، خدا به خاطر او خشم آورد و روز رستاخيز وى را خشنود نمايد» (3)

و در جاى ديگر درباره حقيقت ايمان فرمودند

«ايمان، شناختن به دل، و اقرار به زبان و فرمان بردن با اندامها است‏» (4)

د) نشانه‏هاى ايمان

1 - «ايمان بنده راست نباشد، جز آنگاه كه اعتماد او بدانچه در دست‏خداست‏بيش از اعتماد وى بدانچه در دست‏خود اوست‏بود.» (5)

2 - كلمه 333 كلمات قصار ص 420 نهج البلاغه:

(در صفت مؤمن فرمود:) شادمانى مؤمن در رخسار اوست و اندوه وى در دلش. سينه او هر چه فراختر است و نفس وى هر چه خوارتر. برترى جستن را خوش نمى‏دارد، و شنواندن نيكى خود را به ديگران دشمن مى‏شمارد. اندوهش دراز است، همتش فراز. خاموشى‏اش بسيارست، اوقاتش گرفتار؛ سپاسگزار است، شكيبايى پيشه است، فرو رفته در انديشه است، نياز خود به كس نگويد، خوى آرام دارد، راه نرمى پويد. نفس او سخت‏تر از سنگ خارا - در راه ديندارى - و او خوارتر از بنده - در فروتنى و بى‏آزارى -.

و نيز فرمود: «ايمان آن است كه راستى را برگزينى كه به زيان تو بود بر دروغى كه تو را سود دهد، و گفتارت بركردارت نيفزايد و چون از ديگرى سخن گويى ترس از خدا در دست آيد» (6)

ه) آفات ايمان

1 - همنشينى با اهل هوى و هوس

2 - دروغ گفتن

3 - حسد ورزيدن

«همنشينى پيروان هوا فراموش كردن ايمان و جاى حاضر شدن شيطان است. از دروغ دورى گزينيد كه از ايمان به دور است ... بر هم حسد مبريد كه حسد ايمان را مى‏خورد چنانكه آتش هيزم را» (7)

و) عوامل تقويت ايمان

1 - اعمال صالح

«ايمان را بر كرده‏هاى نيك دليل توان ساخت، و از كردار نيك ايمان را توان شناخت‏» (8)

2 - سلامت قلب

«ايمان بنده‏اى استوار نگردد تا دل او استوار نشود و دل او استوار نشود تا زبان او استوار نگردد» (9)

3 - صبر

«صبر و شكيبائى نسبت‏به ايمان مثل سر است نسبت‏به تن، همانطور كه تنى سر ندارد فايده‏اى ندارد، ايمانى هم كه صبر و شكيبائى در او نباشد فائده‏اى ندارد» (10)

4 - حياء

«هيچ ايمانى مثل حياء نيست‏» (11)

ز) نتائج ايمان

1 - شهود حق

«ديده‏ها او را آشكارا نتوان ديد، اما دلها با ايمان درست‏بدو خواهد رسيد» (12)

2 - توان فهم معارف عالى

«دانستن امر ما (ولايت) كارى سخت است و تحمل آن دشوار كسى آن را تحمل نكند جز انسان با ايمانى كه خداوند قلب او رابراى ايمان آزموده باشد» (13)

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 14:8 | 
یادواره حر ریاحی و 26 شهید روستای وزوار
|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:18 | 
میلاد نور مبارک

میلاد سرچشمه فیض الهی  حضرت ابا صالح المهدی ثلاله پاک علوی

آخرین ذخیره سرمدی  مبارکباد

ظهورت را شنیدم عنقریب است

ولی قدری برای من عجیب است

زبس كه دیركردی در ظهورت

مرا قدری بعید از این قریب است

نمی گویم بیا! اما بدان كه

دل ایلی برایت بی شكیب است

تمام لحظه هایم بی حضورت

پر از" عَجّلِ" پر از "اَمَّن یجیب" است

بیا ای ناخدای باخدایان

بیا دیگر زمانه نانجیب است

نه این تعیین تكلیف است، اما

بیا دلهای ما حسرت نصیب است

به هر حال ای تو غایب، ای تو حاضر

كه یاد تو شفا، نامت طبیب است

گمان دارم تو روزی خواهی آمد

كه كوچه، خانه، پر از بوی سیب است

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 13:44 | 
بعثت ژیام آور صلح و دوستی مبارکباد

بعثت پیامبر نور و رحمت

بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتمیت، حساس‏ترین فراز تاریخ درخشان اسلام است. بعثت پیغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پیك وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى ازعالم غیب دریافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم  برساند.

در آن زمان میان مردم قریش و ساكنان مكه رسم بود كه سالى یك ماه را به حالت گوشه گیرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانیدند.(1) درست روشن نیست كه انگیزه آنها از این گوشه‏ گیرى چه بوده است، اما مسلم است كه این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود.

نخستین فرد قریش كه این رسم را برگزید و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پیغمبراكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى‏رسید، به پاى كوه حرا مى‏رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى‏گذشتند  یا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏داد. (2)

به طورى كه تاریخ اسلام گواهى مى‏دهد، پیغمبر نیز پیش از بعثت ‏به عادت مردان قریش، بارها این رسم را انجام می داد. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت و به نقطه خلوتى مى‏رفت و به تفكر و تامل مى‏پرداخت.

پیغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبیله دایه اش تحت مراقبت دایه خود، «حلیمه‏» قرار داشت نیز از بازى كردن با بچه‏ها دورى مى‏گزید و به كوه حرا مى‏آمد و به فكر فرو مى‏رفت. (3) بنابراین انس وى به «كوه حرا» بى ‏سابقه نبود.

در مدتى كه بعدها در «حرا» به سر مى‏برد، غذایش نان و زیتون بود، و چون به اتمام مى‏رسید، به خانه بازمى‏گشت، و  تجدید قوا مى‏نمود. گاهى هم همسرش خدیجه برایش غذا مى‏فرستاد. غذایى كه در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصر و ساده بود. (4)

پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى یك ماه در حرا به سر مى‏برد  و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏ خانه خدا را هفت دور طواف مى‏كرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)

كوه حرا امروز در حجاز به مناسبت این كه محل بعثت پیغمبر بوده است، «جبل النور» یعنى كوه نور خوانده مى‏شود. حرا در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقریباً در آخر شهر در كنار جاده به خوبى دیده مى‏شود. كوه‏هاى حومه مكه اغلب به هم  پیوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر«جده‏» واقع در 70 كیلومترى مكه و كنار دریاى سرخ امتداد دارد.

این سلسله جبال كه از یك سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمین «منا» و شهر «طائف‏» و از سوى دیگر به طرف «مدینه‏» كشیده شده است، با دره‏ها و بیابان‏هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود شاید بهترین نقطه‏اى است كه آدمى را در اندیشه عمیق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعینات صورى و مادى فرو مى‏برد.

كوه حرا بلندترین كوه‏هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه‏هاى دیگر به نحو بارزى سر به آسمان كشیده و خودنمایى مى‏كند. هر چه بیننده به آن نزدیك‏تر مى‏شود، ابهت و جلوه كوه بیشتر مى‏گردد. از آن بلندى در زمان خود پیغمبر قسمتى از خانه‏هاى مكه پیدا بود، و امروز قسمت زیادترى از شهر مكه پیداست. قله كوه نیز در پشت‏بام‏ها و از درون اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مكه به خوبى پیداست.

«غار حرا» كه در قله كوه قرار دارد، بسیار كوچك و ساده است. در حقیقت غار نیست، بلکه تخته سنگى عظیم است که به روى دو صخره بزرگترى غلت ‏خورده و بدین گونه تشكیل دهنه غار حرا را داده است. دهنه غار به اندازه ای است كه انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بیش از یك متر و نیم براى نمازگزاردن جا دارد.

غار حرا جایى نبوده كه هر كس میل رفتن به آنجا كند، و محلى نیست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بیاساید. فقط یك چیز براى افراد دوراندیش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمین را به نحو محسوسى آرایش داده است! براساس تحقیقات انجام شده، پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حرا فى‏المثل در خیمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذیرایى مى‏كرده و فقط گاه گاهى به قله كوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرینش مى‏پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

اما پیغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح ‏القدس گاهى تراوشاتى غیبى مى‏دیده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى‏شده است. هنگامى كه پانزده سال بیش نداشت، گاهى صدایى مى‏شنید، ولى كسى را نمى‏دید.

هفت ‏سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى‏دید و تقریباً شش سال مى‏گذشت كه پیغمبر زمزمه‏اى  مى‏شنید، ولى درست نمى‏دانست موضوع چیست؟

چون آن اخبار را براى همسرش خدیجه بازگو مى‏كرد، خدیجه مى‏گفت: « تو كه مردى امین و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خویى پسندیده دارى و در مهمان ‏نوازى و تحكیم پیوند خویشاوندى سعى بلیغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نیست. (6)

هنگامى كه به سن سى و هفت ‏سالگى رسید میل به گوشه گیرى و انزواى از خلق پیدا كرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نیز در پاى كوه حرا و میان راه‏هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنید ولى صاحب صدا را نمى دید!

در یكى از روزها كه در دامنه كوه حرا گوسفندان عمویش ابوطالب را مى‏چرانید، شنید كسى از نزدیك او را صدا مى‏زند و مى‏گوید: یا رسول الله! ولى به هر جا نگریست كسى را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد. (7)

روز بیست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حرا آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندى به زمین و زمان و ایام و دوران و جهان و جهانیان مى‏اندیشید. مى‏اندیشید كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرینش خلق نموده و همه گونه لیاقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر كمال خود نانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش ‏گذران و مال دوست و مال‏ دار قریش در این اندیشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزى نمى‏اندیشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نیازمند، تنها اندیشه‏اى است كه آنها در سر مى‏پرورانند...

اینك «او» درست چهل سال پر حادثه را پشت ‏سر نهاده بود. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده‏اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسیده، و از هر نظر براى انجام مسئولیت ‏بزرگ پیامبری آماده بود. در تمام قلمرو عربستان و دنیاى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوندِ عالم شایستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟

رهبرى كه  سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصیت ذاتى و تربیت ‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهیم بت ‏شكن، خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قریش است. پدر در پدر، و مادر در مادر، شكوفان و درخشان و فروزان بود.

او از سلامتى كامل جسم و جان برخوردار بود كه نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت ‏برایش باقى گذارده بودند.  به طورى كه دنیاى جاهلیت هم با همه پلیدى و تیرگى و تاریكیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)

پى‏نوشت ها:

1- سیره ابن هشام، ج 1، ص 154. سیره ابن هشام كه آن را قدیمی ترین تاریخ حیات پیغمبراكرم صلى الله علیه و آله دانسته‏اند، تلخیص از « سیرَة النبى (ص‏) »، تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب « تقریب‏» رمى به تشیع او نموده است.( ابن هشام، یعنى عبدالملك بن هشام حمیرى، خود در سال 218 ه وفات یافته است.)

2- سیره حلبیه، ح 1، ص 381.

3- همان، ج 1، ص 382.

4- همان، ج 1، ص 382.

5- تاریخ  طبرى، ج 3، ص 1149/ سیره ابن هشام، ج 1، ص 155.

6- سیره حلبیه، ج 1، صص 380 – 391.

7- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 44.

8- در زیارت وارث حضرت سید الشهدا امام حسین علیه السلام مى‏خوانیم كه: « گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ  پدرانت و رحم‏هاى پاك مادرانت، به طورى كه ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند.»

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 8:19 | 
در فراق یار
سر هوای یار دارد من کیم                 لب نوای یار دارد من کیم

چشم با اشکش بگوید من کیم           دل هماره خود بجوید من کیم

من کیم یک عاشق زار و نزار             هوشم ازدست رفت گردیدم خمار

لاله را دیدم به سان لعل او                 سوسن صحراچو او از رنگ و بو

سرو را دانم کمان از قامتش            دست من کی میرسد بر ساحتش

مذهب او نیست راندن از برش          عاشق خود کی براند از درش

عشق خواندم کار خود را وای وای     پس روا باشد بگریم های های

در برش راضی شدم بر بندگی          مانده ام اینجا ز شور زندگی

سرورم آیا به پیش پای خود             می شود خوانی مرا شیدای خود

گر بخوانی پر کشایم بر فلک            آنچنان تا من شوم رشک ملک

گویمت آقای من مولای من             ای فدای پای تو بالای من

آهوی وحشی طبعم پا گرفت          ذکر یا مهدی(عج) من بالا گرفت

گر کنی بهر شکارم پهن دام           دام تو در چشم او مانند جام 

جام می لبریزوسرشار از سرور       میرود در دام با فخر و غرور

میکند سر را بلند او از فرود           خواند او باخود نه با تو این سرود

آمده اینک بسویت واله ات            شمع من بنگر منم پروانه ات

گر برانی من بگویم مرحبا             ور کشی اینک بگویم هبذا 

کشتنم آری بود تفسیرعشق      بهر کشتن چیست به شمشیرعشق

عشق تنهامردن و خندیدن است      عشق تنها مرگ را بوسیدن است

عشق یعنی گریه چون ابر بهار        عشق یعنی سالها در انتظار

عشق یعنی گریه بر راه عزیز          عشق یعنی سر به درگاه عزیز

عشق یعنی جستجوی نا تمام       عشق یعنی گفتگوئی با امام

عشق یعنی بهر او زندان شدن       عشق یعنی جانب یزدان شدن

عشق یعنی استغاثه از خدا           عشق یعنی از جهان گشتن جدا

عشق یعنی فارغ از دنیا شدن         عشق یعنی بهر او هرجا شدن

 عشق یعنی جستجواز بهر یار         عشق یعنی عاشقی جون مهزیار

عشق یعنی با خودش گفتن نیاز      عشق یعنی بهر او رفتن حجاز

عشق یعنی سینه را فانوس کن      چشم خشک خویش اقیانوس کن

عشق یعنی باب مهرش باز کن         عشق یعنی درد دل آغاز کن

عشق یعنی یک شبی بیخواب شو    عشق یعنی از تبش بیتاب شو

عشق یعنی قفل دل را باز کن           عشق یعنی نغمه ات را سازکن

عشق یعنی در گذشتن از سها          عشق یعنی رفتنت تا سامرا

سامرا گفتم دلم بیتاب شد             فکر و ذکرم باز آن سر داب شد

آخر ای مردم کجا شدغائب او         آخر ای مردم جراغایب شد او

آخر ای مردم فراقش تا به کی         دوری از رخسار ماهش تا به کی

آخر ای مردم یتیمی تا به کی          گفتن از درد قدیمی تا به کی

آخر ای مردم جفا را کم کنید            گونه را گل اشک را شبنم کنید

دست بر دارید از بهر دعا                 رحمت واسع بخواهید از خدا

رحمت واسع خدا را مهدی است      دیگر اینجا نی گه بد عهدی است

آری آری مهدی آن ساقی عشق       کرده مارا با نگه باقی عشق

عشق مهدی را ز مهد آموختیم          از شرار عشق او خود سوختیم

او گل و ما بلبلان عاشقش               او چو شمع و ما همه پر وانه اش

گر بیاید جان خود را میدهیم             سر به درگاه جلالش مینهیم

سرورم مهدی گل باغ وجود              ای همه عالم به پایت در سجود

روز و شب از جام عشقت گشته مست  

 هرکه مهرت گوشه قلبش نشست

جان ما قربانی دیدار شد               بی مه رویت جهان غمبار شد

مهدیا باز آ و مارا شاد کن                نغمه آزادگی فریاد کن 

التماس دعا     حنانه

              

 

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 10:49 | 

میلاد امام العارفین  مولالموحدین امیر المومنین قرآن ناطق حضرت علی(ع)

بر تمامی موحدین مبارکباد.

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 14:37 | 
شعر در مورد خطبه های رهبر معظم انتخابات 22 خرداد
ديشب اين طبع، بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***

سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!

حجت السلام جواد محمد زمانی

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 8:49 | 
روستای وزوار
|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:50 | 
عشق الهی
یک شبی مجنون نمازش را شکست       بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود    فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                     پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟         بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

جام لیلا را به دستم داده ای               وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم میزنی               دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دل خونم نکن          من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                     این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم                   در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                    من کنارت بودمو.....نشناختی؟

عشق لیلا در دلت انداختم                    صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد                   گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت                غیر لیلا بر نیامد از لبت

روزو شب او را صدا کردی ولی             دیدم امشب با منی گفتم  بلی

حال این لیلا که خوارت کرده بود         درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم            صد چو لیلا کشته در راهت کنم 

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:52 | 
انتظار فرج

انتظار یعنی  :

   انتظار یعنی  دروغ نگفتن.

   انتظار یعنی غیبت نکردن.

   انتظار یعنی تهمت نزدن.

   انتظار یعنی نماز به موقع خواندن.

   انتظار یعنی زکات دادن .

   انتظار یعنی چشم خود را کنترل کردن.

   انتظار یعنی قدم صحیح برداشتن .

   انتظار یعنی عمل به قرآن.

   انتظار یعنی احترام گذاشتن .

   انتظار یعنی با ادب بودن.

   انتظار یعنی کنترل سخن داشتن.

   انتظار یعنی راستگو بودن.

   انتظار یعنی امانت دار بودن.

   انتظار یعنی خشم خود را فرو بردن.

   انتظار یعنی بخشنده بودن.

   انتظار یعنی هر لخظه به یاد خدا بودن.

   انتظار یعنی دیگران را کوچک نشماردن.

   انتظار یعنی علی وار بودن.

   انتظار یعنی دیگران را مسخره نکردن.

   انتظار یعنی امر به معروف کردن.

   انتظار یعنی نهی از منکر کردن.

   انتظار یعنی در راه خدا جهاد کردن.

   انتظار یعنی ...

 

  آیا می توانیم خودمان رایک منتظر بنامیم؟

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:8 | 
صدای عشق


من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

|+| نوشته شده توسط قنبر ریاحی در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 14:55 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar